دکان تنباکو فروشی – فرناندو پسوآ

ترجمه از پرتقالی: ریچارد زنیت
فارسی: خلیل پاک نیا

من هیچ‌ام
هيچ وقت چيزی نخواهم شد
نمی‌توانم بخواهم چيزی باشم
با این‌همه، همه‌ی رویاهای جهان در من‌است.

پنجره‌های اتاق‌ام
اتاق ِ يکی از ميليون‌ها نفری‌است در جهان که هیچ کس چیزی از او نمی‌داند
(و اگر هم بدانند، چه چیزی را می‌دانند؟)
شما پنجره‌های باز به راز ِ خیابانی که مردم همیشه از آن می‌گذرند ،
خیابانی دور از دسترس هر ذهنی،
واقعی، عجیب واقعی، مشخص، مشخص بی آن که خود بداند
با راز چیزهای زیر سنگ‌ها و موجودات‌اش
با مرگی که دیوارها را نمناک و موی انسان را سفید می‌کند.
با سرنوشتی که قطار همه چیز را در شیب جاده‌ی هیچ می‌راند

امروز چنان درهم شکسته‌ام که گویی حقیقت را می‌دانستم
امروز چنان هوشيارم که گويی در آستانه‌ی مرگ بوده‌ام
گویی هیچ رابطه‌ای با اشیاء نداشته‌ام جز وداع ،
این خانه و این طرف خیابان، واگن‌های یک قطار می‌شوند،
با صدای سوتی که در سرم صفیر می‌کشد، می‌روند
و با زلزله‌ی عصب‌ها و تق تق استخوان‌هایم، گویی می‌رویم

امروز سردرگم‌ام،
مثل کسی که به چیزی فکر می‌کند، می‌یابد و از یاد می‌برد
بین قولی که به تنباکو فروش آن دست خیابان داده‌ام
- واقعیت جهان بیرون -
و حس‌ام که می‌گوید همه چیز فقط رویااست
-واقعیت جهان درون-
نصف شده‌ام

شکست خورده در همه چیز
چون آرزویی نداشتم شاید در هیچ شکست خورده ام
از دست هر چه که به من آموختند خلاص شدم
از پنجره‌ی پشت خانه‌ام گريختم
به روستاها، با نقشه‌های بزرگ در سرم.
اما جز ‌درخت‌ و علف زار چيزی نيافتم
و اگرمردمی هم بودند، شبیه هم بودند
از پشت ِپنجره کنار می‌روم و می‌نشينم روی صندلی.
حالا باید به چه چيزی فکرکنم؟

چه می‌دانم چه خواهم شد، من که نمی‌دانم که‌ام؟
همانی هستم آیا که فکر می‌کنم؟
فکر می‌کنم اما، چيزهایی باشم بی‌شمار.
و بی‌شمارند آن‌ها که فکر می‌کنند بی‌شمار هستند،
آنقدر بی‌شمار که شماره نمی‌شوند
نابغه؟
همین حالا هزاران ذهن مثل من در رويا نابغه‌اند خیال می‌کنند،
کسی چه می‌داند، شايد تاریخ نخواهد حتی یکی را به خاطر بیاورد،
و از بی شمار فتح‌های آینده چیزی جز کود برجا نمی ماند.
نه، یقین ندارم من به خودم.
ديوانه‌خانه‌ها پر از بیمارها
بیمارهایی با یقین‌های بسیار!
حالا منی که هیچ یقینی ندارم بیشتر حق دارم یا کمتر؟
هیچ یقینی حتا به خودم…
همین حالا چه بی‌شمارند در اتاقک‌های زیرشیروانی در دنیا
نابغه‌های خیالی چشمان‌شان پر از رویا!
چه آرزوهایی شریف و چه آرمان‌هایی عظیم
- آری، به یقین شریف و عظیم
و شاید حتا آرزوهایی دست یافتنی-
آیا هرگز نور حقیقی روز را می بیند یا گوش شنوایی می یابند؟
این دنیا برای کسی است که آمده تا تسخیرش کند
نه برای کسی که فقط در رویا می تواند
حتی اگر شایسته‌ی آن باشد.
از ناپلئون بيشتر رويا دیده‌ام.
بر سینه‌ی خیالی‌ام بیشتر از مسیح عشق به انسان داشته‌ام.
فلسفه‌هایی یافته‌ام در نهان، که کانت هرگز ننوشت

با اين حال مردی در اتاقک زیر شیروانی‌ام و شاید همیشه همین بمانم
مردی در اتاقک زیر شیروانی هرچند که آنجا نباشم
کسی خواهم بود که :«برای آنچه که هستم آفریده نشده است »
کسی خواهم بود که :«استعداد‌هایی دارد»
کسی خواهم بود که در انتظار دیگران می‌ماند
تا دری را برای‌اش باز کنند
در مقابل دیواری که در ندارد
کسی که در لانه‌ی مرغی ترانه‌ی بيكران را خواند
و در چاهی سربسته، صدای خدا را شنيد.
یقین به خودم؟ نه، نه به خودم و نه به هیچ چیز.
بگذار طبیعت آفتاب‌اش را بتابد، باران‌اش را ببارد
بر سر پرشورم
و باد را در موهایم
بگذار باقی همه اگر می‌خواهد یا می‌باید بیاید
بیاید یا نیاید.
ما، اسیران دل خسته‌ی ستاره‌ها ،
همه‌ی جهان را فتح می‌کنیم
پيش از آنکه از بستر برخيزيم
بيدار که می‌شویم هوا مه آلود است
بيدار می‌شویم و می‌بینیم دنیا غریب است
از خانه بيرون می‌رويم و جهان را سراسر زمين می‌بینیم و
راه شیری ، کهکشان‌ و بیکران ها.

( شکلات بخور، دخترک؛ شکلات بخور!)
ببين : جز شکلات هيچ چیز ِ متافیزیکی توی دنیا نیست.
ببين : همه‌ی مرام ها با هم بیشتر از قنادی‌ها چیزی به تو نمی آموزد .
شکلات بخور دخترک، با دست و روی شکلاتی‌ات، شکلات بخور!
ای کاش من هم می توانستم مثل تو واقعی شکلات بخورم.
اما من فکر می‌کنم و زرورق دورِ شکلات را باز می‌کنم
(از دستم می‌افتد روی زمین ، مثل زندگی که افتاد از دستم..)
اما از تلخی اینکه هیچ‌ام
دستِ کم چرکنویس این شعرها بجا می‌ماند
این دروازه‌های درهم شکسته بسوی ناممکن‌ها می‌رود
و دستِ کم می توانم بی آنکه اشک بریزم حس هیچ بودن را قبول کنم
دستِ کم شریف‌ام در رابطه‌ام با اشیاء
وقتی با تکان دست‌هایم رخت‌های چرک را
بسوی جریان اشیاء پرتاب می‌کنم
و بدون پیراهنی در خانه می‌مانم.

( تو، تويی که تسلی می‌دهی، تويی که چون نيستی ‌می‌توانی تسلی‌دهی،
و يا تو، الهه‌ی يونانی که چون تندیسی زنده خیال می‌شوی
يا تو، بانوی اشراف‌زاده رومی، شریف و شوم که باورنکردنی‌است،
يا تو، شاهزاده بانوی آوازخوان‌های ِدوره ‌گرد قدیمی
يا تو، مارکيز ِقرن هیجده‌همی، دِکلولتهِ پوش و منزوی
يا تو، عشوه گر ِنسلِ ِپدران ِما،
يا چیزی مدرن که دقیق نمی‌دانم چیست-
همه‌ی این‌ها، هرچه هستید،اگرالهام می‌توانید
الهام دهید
قلبم خالی است چون سطلی واژگون.
مثل کسانی که احضار ارواح می‌کنند روح خودم را احضار می‌کنم
و چیزی نمی‌یابم.
بسوی پنجره می‌روم و دقیق به خيابان نگاه می‌کنم :
دکان‌ها، پياده‌ روها، رفت و آمدِ ماشین‌ها را می‌بینمِ
موجودات ِ زنده را می‌بینمِ لباس پوشیده‌اند و از کنارهم می‌گذرند،
سگ ها را هم می‌بینمِ، آنها هم زنده‌اند،
و همه‌ی این‌ها چون تبعيد بر من سنگينی می‌کند،
و همه‌ی این‌ها غریب است، مثل هر چیز دیگر. )

من درس خوانده‌ام، عشق ورزيده‌ام، زندگی کرده‌ام، حتی ايمان داشته‌ام،
و امروز به حال هر گدایی افسوس می‌خورم که چرا من او نیستم
به لباس‌های مندرس، زخم‌ها و دروغ‌های هر یک نگاه می‌کنم
و پيش خود فکر می‌کنم:
شايد هرگز درس، عشق، زندگی، هرگز ايمان نداشته‌ای ،
(چرا که می‌توان همه‌ی این کارها را کرد بی آنکه هیچ کدام به سرانجام برسد.)
شايد فقط بوده‌ای، چون دمِ ِ بريده‌ی مارمولكی كه پيچ و تاب می‌خورد

چیزی که از خود ساختم خوب نساختم
و چیزی که می‌توانستم بسازم نساختم
به لباسی درآمدم که لباس من نبود
مرا به جای کسی می‌گرفتند که من نبودم، چیزی نگفتم و از دست رفتم

وقتی هم خواستم نقاب از چهره‌ام بردارم
با چهره‌ام یکی شده‌بود
وقتی آن را برداشتم و خود را در آئینه دیدم
پیر شده بودم
مست بودم و دیگر نمی‌دانستم چگونه می‌شود لباسی به تن کنم که از تن در نیاورده بودم
نقاب را به گوشه‌ای انداختم و در اتاق ِ خلوتم به خواب رفتم
مثل سگی كه به تدبير تحمل‌اش می‌کنند
چرا که بی آزار است ،
و می‌خواهم این داستان را برای اثبات برتری‌ام بنویسم.

ای گوهر آهنگین شعرهای بی حاصل‌ام
کاش می‌توانستم
به جای نگاه کردن به دکان تنباکو فروشی آن دست خیابان
به تو چون چیزی که خود ساخته‌ام نگاه کنم
چیزی که زیر پای خودآگاهی از هستی‌ام
لگدکوب می‌شود
مثل فرشی که مردی مست بر آن تلوتلو می‌خورد
یا قالیچه جلو در، که كولی‌ها آن را دزدیده‌اند
و قیمتی نداشت

حالا تنباکو فروش، دکان‌اش را بازکرده و آنجا ایستاده‌است
و من با درد گردنی که به یک طرف چرخیده
و عذاب روحی که خوب نمی فهمد بدترش کرده
به او نگاه می کنم
او خواهد مرد و من هم.
او تابلوی دکان‌اش را بجا می‌گذارد و من شعرهايم را.
زمانی تابلوی دکان‌اش هم می‌میرد و شعرهای‌ من هم.
زمانی خيابانی هم که تابلوی تنباکوفروشی داشت می‌میرد و زبان ِشعرهای من هم.
بعد این سیاره‌ی ِ چرخان، جایی که همه‌ی این اتفاق‌ها افتاد می‌میرد.

در سیاره‌های دیگر در منظومه‌های دیگر
چیزهایی شبیه انسان چیزهایی شبیه شعر می‌سازند
و زیر چیزهایی شبیه تابلوی دکان‌ها زندگی خواهند کرد

هميشه چيزی در برابر چيز ديگر
همیشه چیزی همان‌قدر بیهوده که چیز دیگر
همیشه همان‌قدر سرسخت که واقعیت
همیشه راز درونی همان‌قدر واقعی که راز بیرونی
همیشه این چیز یا آن
یا نه این چیز و نه آن

حالا مردی وارد دکان شد(آيا می‌خواهد تنباکو بخرد؟) ،
و اين واقعيت ِ قابل قبول تکانم می‌دهد
از روی صندلی بلند شوم – قدرتمند، متقاعد، انسانی.
و سعی می‌کنم این بیت ها را بنویسم
که در آن نظر مخالف را می‌گویم
و درحین فکر کردن به نوشتن این چیزها
سیگاری روشن می‌کنم
ودر لذت سیگار از دست این فکرها خلاص می‌شوم
نگاهم مسیر دود را دنبال می‌کند
گویی مسیر خود من است
و در يک لحظه‌ی حساس و مناسب
با رهایی از همه‌ی این حدس و گمان ها
لذت می‌برم
و می‌فهمم که متافیزیک وقتی است که حال خیلی خوب نیست
بعد به صندلی تکيه می‌دهم
و هم‌چنان سيگار می‌کشم.
و تا وقتی که سرنوشت بگذارد سيگار می‌کشم.
(شاید اگر با دختر رخت‌شو ازدواج می‌کردم خوشبخت می‌شدم)

از روی صندلی بلند می‌شوم. بطرف پنجره می‌روم
آن مرد از تنباکو فروشی بیرون آمد (آیا پول خردها است که در جیب‌اش می‌ریزد؟ )
او را می‌شناسم. استفان! که متافیزیکی نیست
(حالا تنباکو فروش دم ِدر ایستاده‌است. )
گویی به استفان الهام شد، سرش را برگرداند و من را دید
برايم دست تکان داد و من دادزدم: سلام استفان
و تمام کیهان
به جای خودش برمی‌گردد
بدون امیدها و ایده‌آل‌ها
و تنباکوفروش می‌خندد

پانزده ژانویه- ۱۹۲۸
آلورو دو کامپوس

Fernando Pessoa & Co: Selected Poems, 1998 (ed. by Richard Zenith)

دسته‌ها:جهان, شعر معاصر برچسب‌ها:

۴ شعر از عدنان غُریفی

    ۴ شعر از ۴ دفتر شعر

    ۱. دیدارهای ِاز سر وحشت

    نشانی را می‌پرسی
    بر تکه کاغذی می‌نویسی

    حمام می‌کنی
    عطر ارزان بر خود می‌پاشی
    و می‌روی
    ( به همراه زن‌ات
    و بچه‌ی کوچک‌ات)

    مسافت‌ها را می‌پیمایی
    و می‌رسی

    می‌نشینید
    ساییده‌ها را باز بر هم می‌سایید:

    آن‌ها بر چهره‌ی تو چین تازه‌ای کشف می‌کنند
    و تو در موهای‌شان تارهای تازه‌ی خاکستر
    و بچه‌ها که خاموس‌تر شده‌اند

    چای بی‌طعم
    بیسکویت ارزان
    که طعم گونی می‌دهد

    و باز همهمه
    همهمه‌ی سیاست
    همهمه‌ی اختلاف‌های پایان‌ناپذیر
    و این چنین
    وحشت‌ها را پنهان می‌کنیم

    برمی‌خیزیم
    ساییده‌ها را باز بر هم می‌ساییم:

    ” باید زود به زود
    همدیگر را ببینیم”
    به هم می‌گوییم

    زن‌ام
    بسته‌ی کوچک قرمزِ سبزی را
    توی کیف‌اش می‌گذارد

    و از همهمه‌ی تهی
    به سکوت وحشت می‌رویم

    از مچموعه شعر” برنامه‌ی حرکت: امروز، این‌جا”

    ۲. معمولا این‌طوری است

    آمد

    گرد و خاک مختصری کرد
    ( آن‌قدر مختصر که
    غبارش به چشم هیچ کس نرفت)

    مشتی دروغ بی‌ضرر گفت
    به خودش
    ودیگران
    مثل خودش

    گه‌گاه لاف در غریبی زد
    (در سرزمین خودش حتی)
    و چند صباحی بعد
    به لاف‌های خودش خندید
    مثل دیگران

    و به بزرگی همه
    ( جز خدا
    که سخت باور داشت)
    خندید

    و در کوچکی همه
    ( جز شیطان
    که سخت باور داشت)
    خیره شد

    و بعد
    خسته شد
    و باز خندید
    و قاه قاه خندید
    و های های گریید
    بی‌آنکه گریه‌های خودش را
    جدی بگیرد
    و مال دیگران را، هم

    و رفت
    و برگشت
    و روز از نو
    و روزی از نو

    و باز رفت
    و باز برگشت
    و باز رفت
    و باز برگشت
    تا این‌که

    رفت.

    از مچموعه شعر” به موشک بستن فرشتگان”

    ۳. بوتیچلّی

    خرجی ندارد زیبایی
    جز رهایی

    در ترام نشسته‌ای
    و آفتاب دل‌چسب می‌تابد

    نه عرق می‌کنی
    نه سردت می‌شود

    بعد می‌بینی‌ش:
    یک دختر هلندی
    با موهای فرفری طلایی…
    براق… خیس
    می‌آید… می‌نشیند
    روی نیمکتِ دونفره
    اما

    کنار پنجره
    و آفتابِ پاییزی
    اشغال می‌کند موهایش را

    و لبخند ایتالیایی‌ش را
    ارزانی‌ت می‌کند
    آی دخترک هلندی!

    کاری به این نداری که
    دارد به چه
    نگاه می‌کند:

    شاید به هیچ
    (که همه چیز است)
    شاید به همه
    (که هیچ است)

    اما نگاهش را
    در «پریماوِ را» دیده‌ای
    و با بی هیچ شرمی می‌گویی
    «من هم بوتیچلّی هستم»

    تنها وقتی که بلند می‌شود، می‌رود
    یا بلند می‌شوی می‌روی
    یادت می‌آید که
    قرار بوده است
    بلیط فصلِ ارزان بخری
    و بروی به «فیرنتسه»
    تا ساعت‌ها، ساعت‌ها، ساعت‌ها
    روی نیمکتی
    رو‌بروی «پریماوِ را» بنشینی

    لبخند می‌زنی:
    «خرجی ندارد زیبایی»

    از مچموعه شعر” یکی از کمدی‌ها”

    ۴. نقطه‌گذاری

    من هیچ هدیه‌ای را
    جز بوسیدن لب‌هایت
    نمی‌پذیرم

    من هیچ شعری را
    جز آنکه راست باشد
    نمی‌پذیرم
    اما

    آن‌جا که کاما باید باشد
    من طره‌ای از موی تو می‌گذارم
    آن‌جا که«سِمی کُلن»
    همان کاما
    و یک قطره عرق از پیشانی‌ت
    وقتی که می‌خواستی بگویی:
    «دوستت دارم»

    و دو نقطه‌ی توضیح؟
    دو دانه‌ی سیاه
    از دور پستان‌ات

    و خط تیره‌ی اعتراض
    – چه می‌دانم-
    من به خطوط تن تو
    هیچ اعتراضی ندارم

    و علامت تعجب را؟ در دهان باز ما
    آن‌گاه که دریبایم
    هر دو دروغ می‌گفتیم

    در سرنوشت من
    وقتی با تو هستم
    هیچ علامت سوالی نیست

    من پرانتز را
    برای دیگران حفظ می‌کنم
    و همه‌ی تو را
    بین دو هلال دستانم می‌گیرم

    وقتی با هم باشیم
    دستور زبان‌ِ ما
    مثل آبِ چشمه ساده خواهد بود
    مثل آب چشمه مرموز
    و وجه شرطی
    – این دشوار-
    در دستور زبان ما
    جایی ندارد

    اما من شعرم را بی‌علامت می نویسم
    زیرا مکث‌های سخن گفتن‌مان را
    نفس‌های ما
    تعیین خواهد کرد

    من هیچ هدیه‌ای را
    جز بوسیدن لب‌هایت
    نمی‌پذیرم

    اول اوت ۹۳، دیمن

    از مچموعه شعر” برای خرمشهر امضا جمع می‌کنم”

دسته‌ها:ایران برچسب‌ها:

چند صحنه بدون منطق ارسطويی- محمود داوودی

    چند صحنه بدون منطق ارسطويی-محمود داوودی- استکهلم تابستان ۱۳۶۹ 

    چند صحنه بدون منطق ارسطويی- محمود داوودی

    همان داستان کهن
    به تاريکی اندر شدن
    با سری پُر از تصوير
    تصوير ستارگان
    که همراهی‌ام می‌کند
    و من که آستين جر می‌دهم تا خلاص شوم
    چراغ خيابان نيمی از چهره‌ام را روشن می‌کند
    نيم دیگر به تاريکی- فراموشی- زنده در الکل خالص
    ادای دلقک‌ها را در می‌آورم
    چند بار با چاقوی خيالی خودم را می‌کشم
    چند بار سايه‌ام را لگد می‌کنم
    چند بار با سايه‌ام حرف می‌زنم
    (خداوند هدايت را بیامرزد)
    اتاقی در دل شهر اجاره می‌کنم
    همه‌ی مخدرها را استعمال می‌کنم
    اعتراف می‌کنم
    ادای خودم
    و شکلکی از هدايت
    معجزه می‌کنم
    خيابان پر از باران را
    از خاطره‌ی مرده‌گان سرشار می‌کنم

    هيچ‌کس بی‌رحم‌تر از خودت نيست
    بطری‌ها را يکی بعد از دیگری
    در گنجه می‌چپانی
    -مخفی مي‌کنی؟ از کی؟
    قرص‌های خواب را
    توی ليفه‌ی شلوارت می‌گذاری
    -مخفی مي‌کنی؟ از کی؟

    مجالی برای به لب گزيدن ساقه‌ی علف نيست
    عق می‌زنم
    ستارگان دنبالم می‌کنند
    راه نيست
    تنها مسير شيرگون
    ماندن
    پوسيدن
    عادت به پوسيدگی
    جواب همه‌ی سلام‌ها را دادم
    چونان عاقله مردی که همه‌ی رسوم بداند
    شرط ادب به جای آورد
    ارزش دوستی پاس بدارد

    او دارد به شاهکارش می‌انديشد
    من به عصب‌هايم می‌انديشم
    به دستگاه گردش خون
    به خيابانی در بمبئی يا کلکته
    و جوی آب و سرو روان و جان جهان و جن وپری
    پس بودا چی، خره؟
    ستاره‌گان دنبالم می‌کنند

    که بود که گفت که می‌شود؟
    که بود که خواست که توانست؟
    که بود که مُرد که پيش از آن‌که
    ناگهان عاشق بود؟

    کودکی در تابستان به ماهيان قسم خورد
    دست‌ها به پوست سبز آب کشيد
    نخل‌ها مرتب کرد
    برگ نعنا بوئيد
    با اولين تصوير کشتی به آب زد
    یک نفخه‌ی گرفته و سنگين*
    پيکرت کنار آب افتاده بود
    و گيسوانت خزه بود
    و پروانه‌های پستان تو را
    من
    هرگز
    هيچ‌کس نديده بود

    اندوه
    مثلِ
    يا ماشين مش ممدلی‌ست
    نه بوق داره
    نه صندلی

    نوستالژی
    مثلِ
    يا
    صدای پروين است
    “باز امشب در اوج آسمانم”

    بودن یا نبودن
    بيضایی پرسيد: ديگه کی کشته می‌شه؟
    گفتم : اوفيليا و برادرش
    کلاديوس
    پلونيوس
    ملکه
    ملکه
    مکث!
    مکث!
    -ديگه؟
    مکث!
    بيضایی خنديد
    گفت: خود هملت!
    بهمن گفت: وقتی فاوست روحشو به شيطان می‌فروشه…
    گفتم: خواهر گوته رو!
    رعنا گفت: شميم خیلی باسواده
    نا صر گفت: ولی تعهد حاليش نيست
    کامران گفت: چه چشم‌های رعنايی
    اکبر گفت: همه جاکشن والسلام
    گفتم : چی؟
    گفت : غير ازتو و گوته

    بعد هر چی داشتيم
    داديم عرق
    تو کافه‌ی موند بالا
    اسمش چی بود خدايا؟

    از قله‌ی بلند فرود آمد
    نطفه‌ی آب بر زمين نهاد
    نطفه‌ی آتش بر زمين نهاد
    ستاره‌گان را گفت:
    رهايش نکنيد
    آب خوش از گلویش پایين نرود
    دنبالش کنيد
    حتی اگر به آسمان هفتم برود
    ستاره‌گان می‌آمدند
    فريب نمی‌شدشان داد
    حتی وقتی می‌شاشيدم
    **-Din djävel

    اگر می‌توانستيد
    مرا در لحظه‌ی موعود
    که به آسمان پرواز می‌کنم
    ببينيد
    آه اگر می‌توانستم

    همه‌ی صدا‌های زيرزمين را شنيدم
    مسيری که طی طريق می‌کند
    طيران عشق
    آن‌که آن کلام را گفت
    آن‌که همه چیز را رها کرد
    سر به بيابان گذاشت
    همان که شنيد
    اسم عشق را
    همان که بوذ و بوذ و بوذ
    تا از دلِ خرد گياهی سر بر آورد
    سر در آورد

    هيچ ديده‌ای
    خیابانی پر از شاش
    تا شانه‌ی مرد و زن

    هل هل گرگ چنبری
    زهره نداری ببری
    اگه بردم چه می‌کنی
    خُرد و خميرت می‌کنم
    خونه خاله کدوم وره
    از اين وره از اون وره

    *”مد و مه”ـ ابراهیم گلستان
    **”فحش سوئدی”

دسته‌ها:ایران, شعر معاصر برچسب‌ها:

هشت شعر- چارلز بوکوفسکی، مترجم:طاهر جام بر سنگ

      ۱. شبی که می‌خواستم بمیرم

      شبی که می‌خواستم بمیرم
      در رخت‌خواب عرق می‌ریختم
      و جیر جیر ملخ‌ها را می‌شنیدم
      و جنگ گربه‌ها
      درست پشت خانه‌ام، جریان داشت
      و احساس کردم
      روحم از لابه‌لای تشک به پایین افتاد
      و درست پیش از این‌که
      نقش زمین شود
      به بالا پرواز کردم
      تقریبا
      از راه رفتن عاجز بودم
      اما راه افتادم
      و همه‌ی چراغ‌ها را روشن کردم
      و بعد، به رخت‌خواب برگشتم
      و باز زمین‌خوردن روحم شروع شد
      و باز برخاستنم
      و همه‌ی چراغ‌ها را
      روشن کردم.یک دختر هفت ساله داشتم
      و حس می‌کردم او
      حتما نمی‌خواهد بمیرم
      صرف‌نظر از این
      مرگ و زندگی برایم فرقی نداشت.اما تمام شب
      کسی تلفن نکرد
      کسی با یک آبجو
      به دیدنم نیامد
      دخترم تلفن نکرد
      جیر جیر ملخ‌ها
      تنها صدایی بود که می‌شنیدم
      و این که
      گرم بود هوا
      و به کارم ادامه می‌دادم
      پرواز کردم
      به تخت رفتم
      و دوباره برخاستم
      تا اولین شاخه‌ی آفتاب
      از لای بوته‌ها
      به پنجره‌ام رسید
      رفتم و خوابیدم
      و دست آخر
      روح‌ام پیشم باقی ماند
      و خوابم برد.
      حالا مردم می‌آیند
      به در و پنجره می‌زنند
      تلفن زنگ می‌زند
      و زنگ می‌زند
      و زنگ می‌زند
      پست
      نامه‌های شکوه‌مند می‌آورد
      نامه‌های پرنفرت
      نامه‌های عاشقانه
      همه چیز دوباره
      مثل همیشه است.

      ۲. سیب

      این تنها یک سیب نیست
      سرگذشت است و تجربه
      سرخ، سبز، زرد
      که زیرشان
      دالانی سفید است
      خیس از آب خنک.
      گازی به سیب می‌زنم
      یا عیسای مسیح
      دروازه‌ی باز سفید…

      یک گاز دیگر
      و می‌جوم
      و به جادوگر پیر قصه‌های کودکی‌ام فکر می‌کنم
      که با پوست سیب
      خفه شد و مُرد.

      گازی عمیق می‌زنم
      می‌جوم و می‌بلعم

      حسی نظیر آبشار و بی‌انتهایی.
      آلیاژی از الکتریسیته و امید

      اما به نیمه‌ی سیب که می‌رسم
      افسرده‌گی عارض می‌شود

      سیب به آخر می‌رسد
      با ترس از تخمه‌ها و چوب دیواره‌اش
      بر دور تخمدان‌اش کار می‌کنم
      مراسم مارش خاک‌سپاری در ونیز آغاز می‌شود.
      مرد پیری با قلبی تیره و اندوه‌ناک
      پس از عمری عذاب
      مُرده است.

      ته سیب را بی‌معطلی پرت می‌کنم
      دختری با پیرهنی سفید
      هم‌زمان
      از جلوی پنجره‌ام می‌گذرد
      و پسرکی که نصف اوست
      با شلوار آبی و پیرهنی خط خطی
      پشت سرش.

      آروغ مختصری
      و به زیرسیگاری کثیف
      زل می‌زنم.

      ۳.آه…

      آبجوی آلمانی می‌نوشیدم
      و در ساعت پنج عصر
      سعی داشتم
      شعری جاودانه بنویسم.
      اما آه
      به دانش‌جویان گفته‌ام کارها برای سعی کردن نیستند
      برای کردن‌اند

      اما وقتی دور و برم از زنان خالی است
      و اسب‌ها در میدان نیستند
      غیر از سعی کردن
      چه می‌توان کرد؟

      یکی دو خیالِ سکسی از سر گذرانده‌ام
      بیرون، نهاری خورده‌ام
      سه نامه پست کرده‌ام
      سری به بقالی زده‌ام
      تلویزیون چیزی نداشت
      تلفن ساکت بود
      لای دندان‌هام را
      با نخ پاک کرده‌ام.

      امروز بارانی نیست و گوش می‌دهم
      به صدای رسیدن اولین ماشین
      که در هشت ساعت کاری می‌آیند
      و پشت آپارتمان بغلی
      پارک می‌کنند.

      هنوز آبجو آلمانی می‌نوشم
      و سعی می‌کنم
      کاری بزرگ بنویسم
      و نخواهم نوشت
      فقط به نوشیدن ادامه می‌دهم
      باز هم آبجوی آلمانی
      و باز هم
      و سیگار می‌پیچم
      و ساعت یازده شب
      بر رخت‌خواب آشفته
      طاق باز پهن می‌شوم
      خوابیده در نور برق
      هنوز در انتظارم
      تا شعری جاودانه بنویسم.

      ۴. برخورد نزدیک از نوع متفاوتِ سوم

      زن پرسید:
      می‌ریم سینما یا نه؟

      مرد گفت:
      البته! باشه، بیا بریم

      زن گفت:
      نمی‌خوام شورت بپوشم،
      تا بتونی تو تاریکی کسمو قلقلک کنی

      مرد پرسید:
      پاپ‌کُرن کره‌ای می‌خریم؟

      زن گفت:
      معلومه

      مرد گفت:
      شورتتو بپوش

      زن پرسید:
      دیگه چی شده؟

      مرد جواب داد:
      می‌خوام فقط فیلم نیگا کنم.

      زن گفت:
      ببین چی می‌گم
      می‌تونستم چرخی تو شهر بزنم
      اونجا صد تا مرد کشته‌ی اینند
      که منو بکنند.

      مرد گفت:
      باشه برو بکن
      من می‌تونم خونه بمونم و «پژوهش¬های ملی» را بخونم.

      چه نکبتی هستی تو!
      زن گفت
      دارم جون می‌کنم تا مثلا
      به این رابطه، معنایی بدم.

      با چکش نمی‌شه این کارو کرد.
      مرد گفت.

      زن پرسید:
      می‌ریم سینما یا نه؟

      مرد گفت:
      البته! باشه، بیا بریم

      در تقاطع «وسترن» و «فرانکلین»
      راهنما زد که به چپ بپیچد
      و مردی که از روبرو می‌راند
      انگار می‌خواهد راه را بند بیاورد
      سرعت زیاد کرد.

      ترمزها
      نعره‌ای ناهنجار کشیدند
      تصادف نشد
      اما چیزی هم به تصادف
      نمانده بود.

      مرد به مرد ماشین روبرو فحش داد
      مرد ماشین روبرو، فحشش را پس داد،
      مرد ماشین روبرو با کس دیگری بود.
      با زنش.

      آن‌هاهم می‌رفتند سینما.

      ۵. هیچ چیز موثرتر از شکست نیست

      گفت: هر جا می‌ری
      همیشه یه دفترچه‌ی یادداشت همراه داشته باش
      و مشروب زیاد نخور.
      مشروب حساسیتو کم می‌کنه
      به شعرخونی‌ها برو
      و تو وقت‌های استراحت حواست جمع باشه.
      وقتی خودت شعر می‌خونی
      همیشه احتیاط کن،
      حاضران باهوش‌تر از اون چیزین
      که تو شاید فکر کنی.
      وقتی چیزی می‌نویسی
      سریع این ور و اون ور نفرست
      بذار یکی دو هفته تو کشو بمونه
      بعد درش بیار و نگاش کن
      روش کار کن
      پاک کن
      کار کن
      پاک کن
      کار کن و پاک کن
      و پاک کن و کار کن.
      پیچ و مهره‌ی جمله‌ها را طوری چفت کن
      که ستون‌ها، پلی یک مایلی را.
      و همیشه یه دفترچه‌ی یادداشت
      کنار تخت داشته باش
      افکار همیشه
      شب میان سراغت
      افکاری که اگه یادداشتشون نکنی
      بی‌فایده هدر می‌رن
      و مشروب نخور!
      هر ابلهی می‌تونه مشروب بخوره.
      ما هر ابلهی نیستیم
      مردان برگزیده‌ی ادبیاتیم .

      این بابا هم مثل همه‌ی اونایی بود
      که اصلا نمی‌تونن بنویسن:
      مث همه‌ی اونا
      تا دلت بخاد می‌تونست زر بزنه.

      ۶. ماهِ‌ گرم

      سه زن
      شاید هم بیشتر
      ماه جولای به سراغم می‌آیند
      می‌خواهند
      گرمای خونم را بمکند

      به اندازه‌ی کافی
      حوله‌ی تمیز دارم؟

      به آن‌ها گفتم
      حالم خوب نیست
      (انتظار نداشتم
      همه‌ی این مادران
      با پستان‌های برجسته
      به دیدنم بیایند)

      می‌دانید که
      در نوشتن نامه‌های مستانه
      و مغازله‌های تلفنی
      و دویدن در پی عشق
      – زمانی که فرضا کسی را نداشته باشم -
      ید طولايی دارم.

      باید بیرون بروم
      برای خرید حوله‌ی بیشتر،
      ملافه
      مُسکّن
      لیف
      جارو
      دسته جارو
      خنجر
      چاقو
      بمب
      گل‌های وازلینی اشتیاق
      و مجموعه آثار
      مارکی دو ساد.

      ۷. هات داگ

      اول کار بودیم که
      نره سگ بزرگ سیاه و پشمآلو
      له‌له زن و لرزان
      با لب و لوچه و آلتی آب‌چکان
      به ما پیوست
      مست و مرتعش از بوی شهوت
      رنگ باخته، با زوزه‌ای خفه
      پرتمنا و سودائی
      با پره‌های دماغش
      می‌غرید

      و بوی بدی می‌داد
      مثل بوی فرش دم در مسافرخانه‌های هالیوود
      در باران

      و وقتی لحظه‌ای از کردن ماندم
      تا سگ را از تخت برانم
      زن گفت:
      “اوه نه! تیمی رو اذیت نکن”
      و تیمی
      با شتابی عصبی
      می‌چرخید
      سوراخ کون خود را بو می‌کرد
      و کیر سرخ بلند و نازکش را
      می‌لیسید
      من برگشتم سر کردن
      و به اوج نزدیک شدم که
      باز تیمی پیداش شد
      داشتیم بغل در بغل می‌کردیم
      و در آن وضعیت
      می‌توانستم
      یکی دو مشت به پوزه‌اش حواله کنم،
      اما مانع موس موس،
      و سرازیر شدن آب دهنش
      نشدم

      به این ترتیب
      کارمان به پایان رسید
      کار هر سه‌مان…

      زن کار خوبی داشت در همان نزدیکی
      در بلوار سان‌ست.
      کاری بهتر از چیزی که ظاهرش نشان می‌داد
      و صبح‌ها که می‌خواست خانه را ترک کند
      از کشوی بالای پاتختی سیاه
      نصفه قرصی بیرون می‌آورد
      به من گفت از در پشتی دک شم
      نمی‌خواست مادرش
      که در آپارتمان روبرو زندگی می‌کرد
      ببیندم.

      رفتم بالا و
      به سگ نگاه کردم
      چشم‌هایش به من دوخته شده بود
      بی‌تعارف
      هیچ رازی بین ما نبود
      من می‌دانستم
      و او می دانست
      که هر دومان معشوق زنیم
      و با نگاه کردن به سگ
      فهمیدم که او بیشتر به زن نیازمند است تا من

      در آن بامداد
      در آفتاب تابان
      راندم اتومبیلم را
      گیج بودم
      ترس‌خورده و منگ
      در عین حال
      سر حال.

      بعد از آن روز
      سه چهار بار تلفن کرد
      و الان دیگر قصه تمام شده،
      گذشته.

      وقتی آن روز به چشم‌های سگ نگاه کردم
      فهمیدم که عاشق زن است
      و تنها چیزی که من
      از زن می‌خواستم
      سکس بود.

      شاید اگر سگ نبود و مرد بود
      نمی‌توانستم بکنم
      – نمی‌شد به تسلیم در آورم زن را.

      اما از آن روز
      هیچ وقت، چشم‌های هیچ مردی را
      ندیدم
      که به زیبایی چشم‌های سگ باشد.

      ۸. ناظر

      زن گفت، می‌دونم چکار می‌کنی.
      می‌شینی
      شرابتو می‌آری
      و سیگارتو
      رادیو را روشن می‌کنی
      آروم دود می‌کنی
      دماغتو می‌مالی
      صورتتو می‌مالی
      گلوتو می‌مالی
      و بعد شروع می‌کنی:
      تیک تیک تیک، تیک تیک
      و تیک تیک تیک، تیک تیک
      و همین‌طور
      می‌نویسی
      و بعد باز آروم دود می‌کنی
      باز شراب می‌خوری
      دماغتو می‌مالی
      گوشتو می‌مالی
      و بعد:
      تیک تیک تیک، تیک تیک
      و
      تیک تیک تیک، تیک تیک…

      راست می‌گفت
      این یکی را
      که اینطوری نوشتم.
      From:
      Play The Piano Drunk Like A Percussion Instrument Until The Fingers Begin To Bleed A Bit (1979), Charles Bukowski

کاریلون: توماس ترانسترومر، مترجم: خلیل پاک‌نیا

برای منصور اسانلو

 

 

 

 

Carillon

Tomas Tranströmer

        مادام مهمان‌هایش را حقیر می‌شمارد چون آن‌ها می‌خواهند
        در هتل کثیف‌اش بمانند.
        اتاقِ نبشی طبقه دوم را دارم: تخت‌خوابی خراب،
        لامپی در سقف.
        از همه عجیب‌تر این پرده‌های سنگین،
      آن‌جا که صدها هزار کنه نامریی رژه می‌روند.

    بیرون‌، کوچه‌ای می‌گذرد
    جهان‌گرد‌ها آهسته، کودکان دبستانی سریع، مردانی با لباس کار
    دوچرخه‌ها را تلق وتلق‌کنان راه می‌برند
    آن‌هایی که فکر می‌کنند جهان را می‌چرخانند
    و آن‌هایی که فکر می‌کنند بی‌پناه در چنگال این جهان می‌چرخند
    کوچه‌ای که همه‌ی ما از آن می‌گذریم‌، به کجا می‌رسد این راه؟

    تنها پنجره‌ی اتاق به سوی چیز دیگری باز می‌شود:
    میدانی رام نشدنی.
    زمینی که می‌جوشد‌، سطحی لرزان و عظیم،
    گاه مملو از مردم، گاه متروکه.

    در درونم هرآنچه است مجسم می‌شود آن‌جا،
    همه‌ی ترس‌ها، همه‌ی امیدها.
    همه‌ی ناممکن‌ها، که با این وجود اتفاق می‌افتد.

    کوتاه است  ساحلم، مرگ اگر دو انگشت بالا بیاید
    غرق می‌شوم

    من ماکسی‌میلیان هستم. سال ۱۴۸۸ است. این‌جا در بروگه زندانی‌ام
    چرا که دشمنانم مُرددند -
    ایده‌آلیست‌های شریرند و آن‌چه در حیاط‌خلوتِ وحشت کردند،
    نمی‌توانم وصفش کنم، نمی‌توانم خون را به جوهر بدل کنم.

    من هم مردی با لباس کارم، که دوچرخه‌اش را تلق وتلق‌کنان
    در کوچه راه می‌برد

    من هم همانم که دیده می‌شود. جهان‌گردی که می‌گذرد و می‌ایستد،
    می‌گذرد و می‌ایستد
    و نگاهش را می‌گرداند بر نقاشی‌های قدیمی
    چهره‌های رنگ‌پریده‌ی ماه‌سوخته‌، پرده‌های سرد

    هیچ‌کس تعین نمی‌کند کجا بروم، کمتر از همه خودم،
    با این وجود، هر گام به آن‌جا که باید، می‌رود.
    سرگردان در میان جنگ فسیل‌ها، جایی‌که همه آسیبب‌ناپذیرند
    چرا که همه مرده‌اند!

    انبوه برگ‌های غبارآلود، دیوارها با درزهای‌شان،
    راه باریک باغ‌ها، جایی‌که اشک‌های سنگ‌شده،
    زیر پاشنه‌ی کفش‌ها خرد می‌شوند…

    ناگهان، انگار بر طنابی نامریی پا گذاشتم،
    و ناقوس‌ها در این برج ‌گمنام به صدا درآمدند
    کاریلون! درزِ انبان می‌ترکد
    و نُت‌ها بر فراز فلاندر می‌غلتند
    کاریلون! آهنِ نجواکننده‌ی ناقوس‌ها، آیه‌ها و ضرب‌آهنگ،
    همه با هم، و دست‌خطی لرزان در فضا.
    دست لرزان پزشک نسخه‌ای نوشت که کسی نمی‌تواند بخواند
    اما دست‌خطش آشنا است…

    بر فراز میدان و طاق، گندم‌زار و سبزه‌زار
    به صدا در آمدند ناقوس‌ها به سوی مرده‌ها و زنده‌ها.
    تشخیص مسیح و ضدمسیح دشوار!
    سرآخر ما را به خانه می‌رسانند ناقوس‌ها .

    خاموش شده‌اند.

    به اتاقم در هتل برگشته‌ام: تخت‌خواب، لامپ، پرده‌ها.
    این‌جا صداهای غریبی شنیده می‌شود ،
    زیرزمین خودش را از پله‌ها بالا می‌کشد

    روی تخت‌خواب دراز کشیدم با دست‌های باز
    لنگری هستم که محکم در اعماق نشسته است
    و نگه می‌دارد
    سایه‌های عظیم را که شناورند آن بالا
    آن ناشناخته‌ی‌بزرگ، که بخشی از آن من‌ام و
    حتما مهم‌تر از من است.

    بیرون‌، کوچه‌ای می‌گذرد،
    کوچه‌ای که گام‌هایم برآن به مرور ناپدید می‌شود
    هم‌چون نوشته‌ها‌، دیباچه من بر سکوت،
    بازتاب آیه‌های من.

    دنبال‌کردن

    هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.